تبليغاتX
LoVe sToRY║▌║││▌│

LoVe sToRY║▌║││▌│

یه عمر فکر دریام و تو این مرداب سرگردون.. بهت رویامو میسپارم بهم دریا رو برگردون

برای تو که نمی دانی...اما می خوانی که بدانی چه می گویم..

 دیده ای دلهایی را که با نگاهی می لرزند و یا  نگاه هایی را که با دلهایی می لرزند..

کدام بهتر است....دیده و دل.. یا دل و دیده؟ ..

دیده می بیند و دل می لرزد که حرمت ها را می شکند...

امادل ببیند و دیده بلرزد....

دیده به احترام دل های پاک .. معصومیت های پاک... نگاههای پاک.... می لرزد و رو به پائین میرود و

سنگ فرشهای زمین را می بیند..

به احترام چشمان تو...به زمین خیره می شود ...

 حرمت تو...می ماند...

تنها همین بود...

قصه ی آشنایی و دوست داشتن من  ....

 

پ.ن :

  بلاخره من و که وی به آرزمون رسیدیم انتقالیمون جور شد که کاش جور نمیشد :( خدایی خیلی دلم  واسه ایلام تنگ شده :( واسه دوستام .. کلاسمون .. هم اتاقیام ..آواز .. یاسی ..خندیدنای کیا .. امیلی .. کاکـــــــمان .. گل یخ .. ارغواااان ....:( آزمایشگاه میکروب .. استاد میکروب  علافیای پشت دانشکده .. درس نخوندنامون  ... چقد ترم پیش خوش گذشت خدا :(

حیف که آدم تا چیزی و از دست نده قدرشو نمیدونه :( ...

+ حالا خدارو شکر که وی هم اومد پیشما وگرنه دق میکردم

  اینجا هم بد نیست دوتایی خوش میگذرونیم ولی دوستای اونجامون یه چیز دیگه بودن :( ...

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت11:36توسط ★Truska★ | |

باران که میبارد به حرمت کداممان است؟نمیدانم!

من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است...

و خدا با همه ی جبروتش ناز میخرد...

نیازکن...!!!

چه غمگینه .. چه غمگینه روزارو بی تو سر کردن

به فکر دیدن رویت شب غم رو سحر کردن

میون این شب تاریک نداره روشنی چشمام

 به فریادم برس امشب که بدجوری تورو میخوام!!..

بازم رویای شیرینت شده مهمونیه شبهام

یه حس خوب ناخونده شده مهمون لبخندام

شدی عشق منو قلبم به آتیش میکشی هر دم

منم دیوونه ی حرفات پر دردم ... پر دردم ...

چقد سخته تک و تنها اسیر غصه ها بودن

 برای دیدن چشمات همه دنیارو پیمودم

...!

پ.ن :

بلاخره دیروز برف بارید اینجا .. 

امروز یه امتحان خیلی سخت دادیم :( میکروب .. :( همش یه روز وقت داشتیم اونم جمعه آخه کی میتونه جمعه ها درس بخونه ها؟ :( همه افتضاح :( ... خدااااا کی تموم میشن این امتحانا آخه؟ :( کلا امتحانا همه افتضاح دارن پیش میرن :(

ولی عصر رفتیم خوش گذروندیما با یاسی و کیانا و که وی رفتیم کاپی جاپ انقد مسخره بازی دراوردیم کلی عکس مکس گرفتیم کیا و یاسی بستنی خوردن مام کاپوچینووو خیلی خوش مزه بود آخه مفتی بود مهمون که وی بودیم به مناسبت پاس شدن در هماتو ...

ای اینا هم حوصله دارن سر شکل و شمایل آنشرلی و بابا لنگ دراز دارن دعوا میکنن  یه مشت بچه مچه دورمون جمع شده ها

پنج شنبه کیانا و مینا دیگه واسه همیشه میرن انتقالی گرفتن :( دلمون خیلی براشون تنگ میشه :( این ترم خیلی خوش گذشت باهاشون :( .... دلم گرفت

تریفه و نادی جونم عاشقتونـــــــــــــــم ! 

( دلم خواس محبت بپاچونم یکم )  هفته ی بعد میبینمشون وای قربونشون برم

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت1:53توسط ★Truska★ | |

 
 
زمستان را که آفرید

به فکر آدم‌های تنها

و تنهایی آدم‌ها نبود!!!

بلــــــــــــــــــــــــــه

پ.ن1: ایلام که هنوز رنگ زمستونو ندیده !! ایلامم داره مث جنوب برف ندیده میشه ها !!

K خوابیده منم دارم با دخی داییم میچتم وای که چقد دلم واسه اونو خواهرم تنگیده :(( شنبه امتحان حذفیه بیوشیمی دارم همه دور دوما بعد من همش 20 صفحه خوندم وای که چقد درسامون آسونن چقد من خوشبختم آخه خداااااااااااااااااا :(( خدا جون چرا من درس خون نیستم مث اینا آخه :( کمکم کن این ترمم به خیر خوشی بگذره و همه رو پاس شم  چقد بده درس خوندن اونم اینجا:( خدا جون کمکم کن :( ای خدا انتقالیمونم جور شه دیگه :( آخرین فرصته :( کی 4 سال بمونه اینجا آخه :( گناه داریم به خدا :( وای دلم واسه داداش کوچولوم و نادی خیلی تنگــــــــــــــــــــ شده :( من مامان بابامو میخوام :(((

پ.ن۲: فرجه ما هفته ی بعد تازه شروع میشه  یعنی باید درس بخونیم؟

پ.ن۳: زمستان باشد یا نباشد چه فرقی دارد وقتی همه سردند...

پ.ن۴: تقلب.آره یا نه؟

      

       تو رو به رهایی و من رو به این غم ....

میری تا توی سرنوشتت نباشم ....            اگه روزی برگشتی و نبودم ....

                 بدون خواستم و نشد بی تو باشم !!!

                                                میخندم تا یادم بره خاطراتم ....

 

 

نمیدونم چی شد که اینجوری شد

نمیدونم چند روزه نیستی پیشم

اینارو میگم که فقط بدونی

دارم یواش یواش دیوونه میشم

تا کی به عشق دیدنت تو کوچه ها

خسته بشم بمیرم

تا کی باید دنبال تو بگردم

از کی باید سراغتو بگیرم

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هر چی قرار نیست بشه

قرار نبود دیدنت آرزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه

یادت میاد ثانیه های آخر

گفتی میرم اما میام به زودی

 چشمامو بستم نبینی اشکمو

چشمامو وا کردمو رفته بودی ...

 

این روزا دلم خیلیـــــــــــــــــ واسه یه نفر تنگ میشه :(

 

پارازیت :

         شیطونه میگه برم این که وی  سه جونی رو بیدار کنم  

لامصب خودش 24 ساعته میخوابه تا مام میایم بخوابیم میگه ده هه سته مه نو نمیزاره بخوابیم که

ای مه نو درد  ( سه جونی ) جون جون  یادته که وی ؟؟

                 ایــــــــــــــــــــــــــ خاک

    پ.ن اه با این اینترنتشون

    پ.ن A  الان برام کرانچی آورد

    پ.ن امروز VeNA  رو دیدیم  که وه له بیرته؟؟  رفتیم ترمینالم این کاغذ رو فرستادیم

   پ.ن  شام آماده ست بفرمایید شام  بایــــــــــــــــ

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت20:51توسط ★Truska★ | |

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد…

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که:

بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت13:24توسط ★Truska★ | |


کجایی عزیزم؟.. ببینی که تنهام  ؟!..

کجایی ببینی چه تاریکه شبهام ؟!..

چی شد تو نگاهت کس دیگه ای بود ؟!..

کجایی که بعد تو غم همدمم بود !..

نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت ..

بیا تا بریزم اشکامو به راهت !

کجایی گل من تو رفتی میدونم ..

دلم تنگه واسه تو نامهربونم ....

بدون تا ابد تو قلب منی !.!..

ولی باز چه ساده دلو میشکنی ..

اونی که پرهاشو بست و نشست ..

چه ساده پریدو دلم رو شکست ..!

نبودی ببینی چی اومد سر من .. :( ..

کجایی ببینی شکسته پر من ؟.

پریدی چه ساده تو تنها نزارم

میدونی که نایه پریدن ندارم ..!

پر من شکسته نکن نا امیدم

بدون بعد چشمات خوشی رو ندیدم

چه شبها به یادت نشستم میدونی؟!..

بسه گریه زاری تو نامهربونی!!..!.

بدون تا ابد تو قلب منی

ولی باز چه ساده دلو میشکنی ...

If you love me, let me know. If not, please gently let me go.

 

نمیفهمه که من واسش میخونم نمیفهمه که من به پاش میمونم نمیفهمه که من عاشق شدم !!

نمیفهمه که قلبم واسه اونه نمیتونه تنها بمونه نمیشه از عشق بی تو بخونه ...

                                                                             ...

 

 

+ باور داشتهـــــــ باشــ میتونی

به همه ی اون چیزایی که دلــت میخواد برسیــــــ

فقط کافیهـــ بخوایــــ !! و باور کنیــــــ که میتونیـــــــــــــ ـــ ..

 

+ با غصه خوردن نه مشکلات تموم میشهـــــ

و نه حـــــــــــــــــــــل !!

وقتی جایی نیست که غصه های دلت رو فریاد کنیـــــــــــــ

بهتر غماتـــــــــــــــ رو فوت کنی برهــــــــــــ ...

 

+ وقتی با گفت و گو مشکلمون حل نشــــــــــــــــــــــد...

وقتی بحثمون به بن بست رسیـــــــــــــــــــــــــــــــــد.....

                                                فقطـــــــــــــــــ......

             بغلم کن ..............!!!......

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت1:16توسط ★Truska★ | |

 

خدااااااااااااا جون خیلیــــــــــــ دلم گرفته :(

وای که چقد دلم واسه خواهرم تنگ شده :( همین الان بهم وب داد :( وای که چقد دلم هواشو کرده بود :( وقتی دیدمش دست خودم نبود انقد گریه کردم اونم ناراحت کردم :( عاشقشـــــــــــــم :(

اه دیگه خسته شدم از این خوابگای لعنتی از این شهر :(( بازم این سرپرسته بهم گیر داد :( آخه بگو به تو چه چجوری میگردم ؟؟ دانشگاه هیچی نمیگه تو دیگه این وسط چیکاره ای امل عقب افتاده ... متنفرم از اینجا :((

خدا چرا بهمون انتقالی نمیدن آخه :(

A تو نیمه داره میچته K هم بغل دستم دراز کشیده میگه افسردگی گرفتم از شدت خنده  وای من اگه این K رو نداشتم دیگه اینجا دق میکردم :( دوسش دارم  

امروز از 10 صب کلاس داشتیم تا 6 عصر انقد خسته شدیم که نگو :) با A و K رفتم کلاس تاریخ فردا هم 5 شنبه ست ، قراره یکی از کلاسامون تو بیمارستان برگزار بشه اونم فک کنم فردا تشکیل نمیشه

از نسرین ، کر ، دم سه ، به ویژه شهلااااااااا متنفرم  جمیله و هلاله هم از همه بهترن  فقط منو K معنی این جمله رو میدونیم

امروز سر کلاسا اصلا حواسمون به استادا نبود ( بگو اصلا کی حواستون بوده  ) این چند روزه انقد خندیدیم با K نمیدونم چمون شده این ترم هی گشکه میگیریم  K دیوونم کرد با این آهنگ امید دو سه روزه انقد میخوندش شت شدم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت .....

             هستیم را به آتش کشیدی سوختم من نبودی ندیدی ....

                          مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر ...

الان دوباره جو گیر شد  

                        با تو و عشق تو زنده بودم .. بعد تو من خودم هم نبودم .....

 T & K

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت0:17توسط ★Truska★ | |

معبودم

ایستاده ام زیر آسمان تو تا باریدن دلم را شاهد باشم،

دو دل بودم که بیایم یا نه ،

یک دلم را گذاشتم پایین پایین

اما چشم به راه ،

آن یکی دلم را که مهرش کرده ام برای حریم رویایی تو

گرفته ام به انگشت و به نزدت امده ام

ای هستی من

حال ایستاده ام اینجا زیر آسمان تو ،

می دانم

حتی اگر به آهستگی بال زدن سنجاقک ها سلام کنم ،

می شنوی و همین برایم کافی است

حال بگذار آغاز کنم گریستن را ...

و بگویم آن پایین ،

وقتی یک قدم از تو فاصله می گیرم ،

چقدر زود گلدان احساسم پژمرده می شود

و برگ هایش می ریزد

بگذار اعتراف کنم به آن روزهایی که

فراموش کردم خالق تمام زیباییها تویی

که از قبله ی همیشه سبز تو فاصله می گرفتم

و خواب غفلت نمی گذاشت که با تو بگویم

ای معشوق جان ای مهربان ترین مهربانان

صدای دلم را بشنو

بشنو که به تو محتاجم و دل

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت23:42توسط ★Truska★ | |

 
 
عاشقش بودم عاشقم نبود!!
 
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود!!
 
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود...!.
 
یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .
 
همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود .
 
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن .
 
برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.!..
 
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود :
                            
که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند .
 
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .!! 
 
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
 
هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .
 
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . 
 
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . 
 
                                               هنر نبودن دیگری !
 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت4:7توسط ★Truska★ | |

خدا ما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست عشق و  فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه می شه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقد دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره تو دست ما میمیره این عشق 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت15:39توسط ★Truska★ | |

 

وقتی یک کبوتر با کلاغ ها معاشرت می کند،

پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه می شود؛

دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است.

کبوتر من! تو آزادی که با هر کس دوست داری معاشرت کنی.

تو آزادی که به هر کجا می خواهی پر بکشی.

کبوتر من! می دانم که شوق سر در آوردن از اسرار این جهان

پهناور و مرموز در وجودت بیداد می کند؛

 می دانم که چشم های خوشگلت از دیدن سیر نمی شود.

می دانم که اهل معاشرتی، خوش مشربی، شوخی، شیرینی و اهل گشت و گذار.

خوب خوب می شناسمت و بیشتر از آن چه فکر کنی، می فهممت.

کبوتر قشنگ من! تو آزادی هر کجا دوست داری برای خودت آشیانه بسازی؛

 تو آزادی که آشیانه ات را با هر رنگی که می پسندی، بیارایی.

تو این اختیار را داری که بخواهی یا نخواهی؛

دوست داشته باشی یا نداشته باشی؛

بمانی یا نمانی؛ بخوانی یا نخوانی اما...

کبوتر ناز من! تو می توانی خدا را بپرستی یا نپرستی؛

تو آزادی که فرشته های آسمان را به آشیانه ات راه بدهی یا ندهی.

اما کبوتر زیبای من! حواست جمع باشد که اگر با کلاغ ها معاشرت کنی

قلبت سیاه می شود؛

 قلبت اگر سیاه شود معنایش این است که «مسخ» شده ای؛

 یعنی این که دیگر یک کبوتر نیستی!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت20:39توسط ★Truska★ | |

 

وقتی غریبه ای گفت : تولدت مبارك

 وقتی برای قلبت همسایه ای دگر هست

 وقتی برای اشكت هم غصه ای دگر هست

 وقتی برای دیدار وقتی برای من نیست

 وقتی برای احساس قلبی به نام دل نیست

 چرا به من نگفتی جشنی برای من نیست ؟؟

 چرا به من نگفتی قلبت از آن من نیست ؟؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت1:8توسط ★Truska★ | |

 

روزگاری مردم دنیا دلشون درد نداشت

هر کسی غصه ی اینکه چه میکرد نداشت

چشمه ی سادگی از لطف زمین میجوشید

خودمونیم زمین این همه نامرد نداشت

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت0:45توسط ★Truska★ | |

آسمون دلم گرفته، تو ببار منم می بارم

روزگار تا کی جدایی؟ من دیگه طاقت ندارم

 همیشه دلخوش اینم، تو میای دوری می میره

خوب می دونی وقتی نیستی گرد غم رو دل می شینه

زمونه آه دل من نذار پاگیر تو باشه

خط بزن خاطره هارو دلم از غصه رها شه

بسه این همه جدایی، کم بیار تا کم بیارم

اگه اون پیشم بمونه، هستیمو به پاش می ذارم

هر چی می کشم از جداییه،‌ دلگیرم از زمونه

قصه ی قلب خسته مو،‌ فقط خدا می دونه

دنیای من بدون تو،‌ جهنم و سیاهه

آرزوهای رنگیمم بدون تو تباهه

هر چی می کشم از جداییه

هر چی می کشم از جداییه

آسمون خستگیامو از رو شونه هام تو بردار

یه بارم تو مرهمی باش واسه دردم واسه غم هام

آسمون اشکای چشمام مث بارون بهاره

می دونم همین جدایی روز مرگمو میاره

آسمون غصه و غم هاش تو دل من خونه کرده

به خدا همین نبودش دلمو دیوونه کرده

روزای سخت نبودش هر نفس میده عذابم

یه بارم واسه یه لحظه نمیای حتی تو خوابم

هر چی می کشم از جداییه،‌ دلگیرم از زمونه

قصه ی قلب خسته مو،‌فقط خدا می دونه

دنیای من بدون تو،‌ جهنم و سیاهه

آرزوهای رنگیمم بدون تو تباهه

هر چی می کشم از جداییه

هر چی می کشم از جداییه

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت0:42توسط ★Truska★ | |